تبليغاتX
Sweet Dreams

Sweet Dreams

مرگ گاهی ریحان می چیند . مرگ گاهی ودکا می نوشد .

غمی غمناک (سهراب سپهری)

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به
دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23:26  توسط BRIAN  | 

مادرت و ...

آمریکا 
شما به رئيس‌جمهور امريکا می‌گوييد: «مادرت رو...»! ولی اتفاق خاصی نمی‌افتد، فقط شما معروف می‌شويد و دربارهء مادر رئيس جمهور کتاب می‌نويسيد و ميليون‌ها دلار درآمد کسب می‌کنيد! اما بعد از آن، رئيس‌جمهور از شما به دادگاه شکايت می‌کند و شما مجبور می‌شويد که بابت غرامت، همهء‌ پولتان را به رئيس‌جمهور بدهيد 



انگلستان 
شما به نخست‌وزير انگلستان می‌گوييد: «مادرت رو...»! نخست‌وزير هم به شما می‌گويد: مادر خودت رو 



فرانسه 
شما به رئيس‌جمهور فرانسه می‌گوييد: «مادرت رو...»! و بلافاصله ميليون‌ها نفر از مردم به خيابان‌ها می‌ريزند و در حمايت از شما، به رئيس‌جمهور می‌گويند: «مادرت رو...»! رئيس‌جمهور هم دربارهء جريحه ‌دار شدن احساساتش شعری می‌سرايد و آنرا در روزنامه‌ها و مجلات و راديو و تلويزيون منتشر می‌کند 



ژاپن 
شما به نخست‌وزير ژاپن می‌گوييد: «مادرت رو...»! نخست‌وزير تعظيم می‌کند و به شما می‌گويد: ببخشيد، ولی فکر نکنم مادرم از شما خوشش بياد 



آلمان 
شما به صدراعظم آلمان می‌گوييد: «مادرت رو...»! پليس به سراغ شما می‌آيد و به شما می‌گويد: لطفاً با مادر صدراعظم کاری نداشته باشيد 



سوئد 
شما به نخست‌وزير سوئد می‌گوييد: «مادرت رو...»! از مردم ر‌أی‌گيری می‌شود که آيا شما مادر نخست‌وزير را... يا نه؟! اگر رأی مثبت داده شود، شما مادر نخست‌وزير را...! ولی اگر رأی منفی داده شود، نخست‌وزير دست شما را در مقابل دوربين‌های تلويزيونی می‌فشارد و برای شما آرزوی موفقيت می‌کند 



ترکيه 
شما به رئيس‌جمهور ترکيه می‌گوييد: «مادرت رو....»! و رئيس‌جمهور هم اسلحه‌اش را در می‌آورد و به شما شليک می‌کند. اگر شما کُرد باشيد، رئيس‌جمهور مورد تشويق قرار می‌گيرد! وگرنه او را به دادگاه احضار می‌کنند و او در بين راه فرار می‌کند و به يونان پناهنده می‌شود 



سوئيس 
شما به نخست‌وزير سوئيس می‌گوييد: «مادرت رو...»! منشی دفتر نخست‌وزير با شما تماس می‌گيرد و شماره تلفن مادر نخست وزير را به شما می‌دهد تا شخصاً با خودش هماهنگ کنيد 



هند 
شما به نخست‌وزير هند می‌گوييد: «مادرت رو...»! نخست‌وزير شما را به خانه‌اش دعوت می‌کند و خاکستر مادرش را که سالها پيش مُرده به شما نشان می‌دهد و برای شما آواز می‌خواند و گريه می‌کند. شما هم متأثر می‌شويد و به خانه برمی‌گرديد و می‌بينيد که خانواده‌تان ناپديد شده‌اند و سالهای سال به دنبال خانوادهء‌ خود از اين شهر به آن شهر آواره می‌شويد و سرانجام در فقر و غربت، از غم و گرسنگی می‌ميريد و از داستان زندگی شما بيش از هزار و هفتصد فيلم سينمايی ساخته می‌شود 



کانادا 
شما به نخست‌وزير کانادا می‌گوييد: «مادرت رو...»! مادر نخست‌وزير خبردار می‌شود و مقاله‌ای فمينيستی در روزنامه چاپ می‌کند و تبعيض جنسی را به شدت مورد انتقاد قرار می‌دهد و از شما می‌خواهد که پدر نخست وزير را...ا 



کلمبيا 
شما به رئيس‌جمهور کلمبيا می‌گوييد: «مادرت رو...»! بعد وصيتنامه‌تان را می‌نويسيد و در اولين فرصت خود را دار می‌زنيد! چند روز بعد جسد شما را در حالی که طناب دار دور گردنتان است و با گلوله سوراخ ‌سوراخ شده‌ و با اسيد سوزانده شده‌ايد، پيدا می‌کنند! پزشک قانونی جسد شما را لاشهء سگ تشخيص داده و در حومهء شهر دفن می‌کند 



چين 
شما به رئيس‌جمهور چين می‌گوييد: «مادرت رو...»! رئيس‌جمهور هم به صورت لفظی، هم شما و هم خانواده‌ تان را...! سپس شما به همراه خانواده ‌تان به کرهء ‌ماه تبعيد می‌شويد 



ايتاليا 
شما به نخست‌وزير ايتاليا می‌گوييد: «مادرت رو....»! روزنامه‌ها خبر رسوايی مادر نخست‌وزير را چاپ می‌کنند و مافيا به خاطر شهوت زيادتان، به شما پيشنهاد همکاری در زمينهء تهيهء‌ فيلم‌های پورنو می‌کند! نخست‌وزير هم برای تلافی، يک بازی دوستانهء فوتبال بين تيم محبوب خودش و تيم محبوب شما ترتيب می‌دهد و داور بازی را می‌خرد و تيم محبوب شما را با نتيجهء مفتضحانه ‌ای شکست می‌دهد 



روسيه 
شما به رئيس‌جمهور روسيه می‌گوييد: «مادرت رو...»! فردای آن روز شما دچار يک سانحه شده و در تصادف با اتومبيل کشته می‌شويد! به خانوادهء شما اطلاع داده می‌شود که شما در حال مستی رانندگی کرده‌ايد و شدت تصادف چنان زياد بوده که بدن شما تکه ‌تکه شده است 



عربستان 
شما به رئيس‌جمهور عربستان می‌گوييد: «مادرت رو....»! همه به شما می‌خندند، چون عربستان رئيس‌جمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود می‌شويد و اين دفعه به پادشاه عربستان می‌گوييد: «مادرت رو...»! همه از خنده دست می‌کشند و پادشاه هم زبان شما را قطع می‌کند 



ايران 
چــــی؟! شما به رئيس‌جمهور ايران می‌گوييد: «مادرت رو...»؟؟؟!! متأسفم دوست من، ديگر دير شده! خيلی وقت است که رئيس‌جمهور ایران نه تنها مادرت رو، بلکه خودت و خواهر و برادر و پدر و اقوام و همسر و فرزندانت رو...! 

خبر نداری

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 2:30  توسط BRIAN  | 

اعتراف

دو سه روزه که مات و بی اراده ام
یه چیزی فکرمو مشغول کرده
همین عشقی که درگیر هواشم
منو نسبت به تو مسئوول کرده
از اون رابطه معمولی ما
چه عشقی سر گرفت تو روزگارم
دو سه روزه که بعد از این همه سال
واسه تو ادعای عشق دارم
نمی بینی دارم جون میدم این جا
نمی دونی به تو محتاجم این جا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیوونه می شم کم کم اینجا
میخام مثه قدیما مثه سابق
یه وقتایی یکی با من بخنده
یکی باشه که دستامو بگیره
یکی باشه که زخمامو ببنده
نمی بینی دارم جون میدم این جا
نمی دونی به تو محتاجم این جا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیوونه می شم کم کم اینجا

                                دانلود آهنگ اعتراف آلبوم یه خاطره از فردا احسان خواجه امیری

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 22:45  توسط BRIAN  | 

اگ یه عاشق

 

اگه یه عاشق تو دنیا باشه منم منم منم
اون که نمی خواد عشق و ببازه منم منم منم
اون که تو چشماش صد قصه داره تویی تویی تویی
اون که از این عشق صد گله داره منم منم منم
حالا اونی که یه بی قراره چشماش همیشه در انتظاره
طاقت نداره طاقت نداره منم منم منم
اون که لحظه هاش براش یه ساله
دل کندن از تو براش محاله
نیستی ببینی الان چه حاله منم منم منم

کاش اون زمانی که میای دل از تو سیر نباشه
شراره های عشق ما خاموش و پیر نباشه
ما با گذشته های عشق هر دو غریبه باشیم
واسه پشیمونی تو یه لحظه دیر نباشه

حالا اونی که یه بی قراره چشماش همیشه در انتظاره
طاقت نداره طاقت نداره منم منم منم
اون که لحظه هاش براش یه ساله
دل کندن از تو براش محاله
نیستی ببینی الان چه حاله منم منم منم،منم منم منم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 19:26  توسط BRIAN  | 

Perry Como _ And I Love You So

And I love you so
The people ask me how
How I've lived 'till now
I tell them I don't know

I guess they understand
How lonely life has been
But life began again
The day you took my hand

And yes, I know
How lonely life can be
The shadows follow me
And the night won't set me free

But I don't let 
The evening get me down
Now that you're around
Me

And you love me too
Your thoughts are just for me
You set my spirit free
I'm happy that you do

The book of life is brief
And once a page is read
All but love is dead
That is my belief

And yes, I know
How lonely life can be
The shadows follow me
And the night won't set me free

But I don't let
The evening get me down
Now that you're around
Me
         download Perry ComoAnd I Love You So
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 22:36  توسط BRIAN  | 

به باغ هم‌سفران

صدا كن مرا

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن
(و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.

تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 2:29  توسط BRIAN  | 

forest of shadows

eternal autumn

so sudden it seemed this tragic vision painted before my eyes

admist withering leaves i had found my beloved

bloodstaind and pale falling into the forest

so silent..

aware of my presence..she turned towards me

her agonizing stare..on last breath..she whispered

evrything dies..before my tearfilled eyes

dead and silent..

a golden leaf of autumn faling before my tearfilled eyes

this withering beauty..this eternal autumn

so silent..so silent..

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 2:26  توسط BRIAN  | 

هوای گریه


نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 0:14  توسط BRIAN  | 

ماهی(احمد شاملو)

من فکر می‌کنم
هرگز نبوده قلبِ من
                       اینگونه
                              گرم و سُرخ:

 

احساس می‌کنم
در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای
چندین هزار چشمه‌ی خورشید
                                    در دلم
می‌جوشد از یقین؛
احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس
چندین هزار جنگلِ شاداب
                               ناگهان
می‌روید از زمین.


آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز
در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!
من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛
از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

 

من فکر می‌کنم
هرگز نبوده
            دستِ من
                       این سان بزرگ و شاد:

 

احساس می‌کنم
در چشمِ من
               به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون
خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛

 

احساس می‌کنم
در هر رگم
            به هر تپشِ قلبِ من
                                    کنون
بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.

 


آمد شبی برهنه‌ام از در
                             چو روحِ آب
در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.

 

من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:
«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»

 

۱۳۳۸

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 2:30  توسط BRIAN  | 

فروغ فرخزاد

تنهاتر از یک برگ

با بار شادیهای مهجورم

آرام میرانم

تا سرزمین مرگ

تا ساحل غمهای پائیزی

در سایه ای خود را رها کردم

در سایه بی اعتبار عشق

در سایه فرار خوشبختی

در سایه ناپایداریها

شبها که می چرخد نسیمی گیج

در آسمان کوته دلتنگ

شبها که می پیچد مهی خونین

در کوچه های آبی رگها

شبها که تنهائیم

با رعشه های روحمان ، تنها

در ضربه های نبض می جوشد

احساس هستی ، هستی بیمار

 

ما یکدگر را با نفسهامان

آلوده می سازیم

آلوده تقوای خوشبختی

ما از صدای باد می ترسیم

ما از نفوذ سایه های شک

در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم

ما در تمام میهمانیهای قصر نور

از وحشت آوار می لرزیم

 

اکنون تو اینجائی

گسترده چون عطر اقاقیها

در کوچه های صبح

بر سینه ام ، سنگین

در دستهایم داغ

در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش

اکنون تو اینجائی

 

چیزی وسیع و تیره و انبوه

چیزی مشوش چون صدای دوردست روز

برمردمکهای پریشانم

می چرخد و می گسترد خود را

شاید مرا از شاخه می چینند

شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند

شاید...

دیگر نمی بینم.

 

افسوس ، ما خوشبخت و آرامیم

افسوس ، ما دلتنگ و خاموشیم

خوشبخت، زیرا دوست می داریم

دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 22:47  توسط BRIAN  |